خدایا...

چه داستانی شد!!!

امشب داداشم یوهو زنگ زد که پدر عروس جدید  به شماره ای که باهاش بهش زنگ زده بودیم و اجازه برای خواستگاری گ بودیم اس ام اس بلند بالای محترمانه ای داده و گفته من از چیزی خبر نداشتم و وقتی اجازه خواستید بگیرید شوکه شده بودم و برای همون گفتم که تشریف بیارید. ولی بعدا بررسی کردم و دیدم به دلیل دوری راه و مسایل دیگه به صلاح نیست این ازدواج! انشالله خدا دختر بهتری نصیبتون کنه و ...

نمیتونم بگم چقد شوکه م


داداشم داره دیوونه میشه


عروس جدید قراره با پدرش همچنان صحبت کنه و گفته به هر قیمتی راضیش میکنم حتا توی روش اگه بخوام وایسم! و قرار شده دوباره خبربده تا مامان دوباره زنگ بزنه و بگه که ما میاییم


مسیله اینه که بابای من اگه خبردار بشه که پدرش همچین حرفی زده کلا میزنه زیر همه چیز!


خدایا چه کنیم اصلا باورم نمیشه


خدایا.........


یعنی میشه تا فردا خبرهای خوب بشنویم


یعنی میشه


خدایا....


حالم خوب نیست!! واقعا نیست.. هربار یادم میاد که نکنه کل قضیه منتفی شه، انگار آوار میریزن سرم... از درون میلرزم... خدایا مددی..


داداشم امشبو چطور خوابید؟؟ نمیدونم! من که از توی تختخواب رفتن وحشت زده م... با خودم میگم بمیرم براش! صبح بیدار میشه و اولین چیزی که یادش میاد همینه و دنیا آوار میشه براش...


خدایا چی میشه خوب پیش بره؟؟


اقرار میکنم که میترسم! میترسم که نکنه پدرش درست بگه و به صلاح نباشه؟؟ و بیشتر از همه از کابوس خوب پیش نرفتن و سر نگرفتن این ازدواج میترسم... خدایا کمک کن...


دلم میخواد هی بنویسم! الکی بنویسم تا فرداشب برسه و معلوم شده باشه همه چی .. پدرش با دل صاف راضی شده باشه... هرچند که سخته؛ بخوای دخترت رو بفرستی شهر دیگه زندگی کنه! حق داره... ولی ...ولی.... چی بگم که دلم داره میترکه که نکنه که نشه؟؟ نکنه...


خدایا خدایا خدایا.........






مشخصات

تبلیغات

محل تبلیغات شما
عکس آقای خامنه ای

آخرین جستجو ها